غروب لحظه هام بی تو
خداوندا مرا دریاب که دیگر رو به پایانم
تمام تن شدم زخمی ز تیغ همقطارانم
خداوندا نجاتم ده از این تکرارِ تکراری
از این بیداد دشمن را بجای دوست پـنداری
هیچ با من نیست در این ویرانه ی دنیا
در این نامردی ایام ، در این غمخانه ی دنیا
هیچ با من نیست در این آغازِ بی پایان
ز راه مرگ هم برگشتم ، که مردن هم نبود آسان
همانهایی که می گفتند همیشه یار من هستند
به هنگام نیاز افسوس به رویم دیده بر بستند

تو کیستی که من اینگونه بی تو بی تابم
شب از هجوم خیالت نمیبرد خوابم
تو چیستی که من ز موج هر تبسم تو
به سان قایق سر گشته رو به گردابم
چه ارزوی محالی است زیستن با تو
مرا همی بگذارند یک نفس با تو
به من بگو مرا از دهان شیر بگیر
به من بگو برو در دهان شیر بمیر
هر انچه خواهی ز من بخواه
صبر مخواه
که صبر راه درازی است
به مرگ پیوسته است
تو ارزوی بلندی و دست من کوتاه
تو دور دست امیدی و پای من خسته است
همه وجود تو مهر است و پای من محروم
چراغ چشم تو سبز است و راه من بسته است
فریدون مشیری

