نوشته شده در تاريخ دوشنبه 11 شهریور1387 توسط sara




روزی سپری شد به امیدی که شب آید

شب آمد و دیدم به دلم تاب و تب آمد

ای دوست دعا کن من بیچاره مبادا

در حسرت دیدار تو جانم به لب آید

گفتمش دل می خری؟ پرسید: چند !
گفتمش دل مال تو- تنها بخند-
خنده کرد و دل ز دستانم ربود
تا به خود باز آمدم او رفته بود
دل ز دستش روی خاک افتاده بود
جای پایش روی- دل - جا مانده بود...
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 11 شهریور1387 توسط sara










.jpg)



